خنوسلغتنامه دهخداخنوس . [ خ ُ ](ع مص ) سپس ماندن از کسی . خنس . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از ترجمان علامه ٔ جرجانی ). || سپس کردن کس را. خنس . || گرفتن ن
خنگ سوسنیلغتنامه دهخداخنگ سوسنی . [ خ ِ گ ِ سو س َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کنایه از تیغ و شمشیر است . (یادداشت بخط مؤلف ):بهر آن خنگ سوسنی دشمن جای سازد ز آخر گردن .امیرخسرو.
خنجستلغتنامه دهخداخنجست . [خ َ ج َ ] (اِخ ) نام مکانی است که افراسیاب از آنجا فرار کرده و بسلامت جست . (از ناظم الاطباء). ظاهراً دریاچه ٔ ارومیه : برین جایگه برز چنگم بجست دل و ج
خنگسارلغتنامه دهخداخنگسار. [ خ ِ ] (ص مرکب ) کسی را گویند که تمام موی سر او سفید شده باشد و معنی ترکیبی این لغت سفیدسر است ، چه خنگ بمعنی سفید و سار بمعنی سر باشد. (برهان قاطع) (ا
عالی (عامیانه)دیکشنری فارسی به انگلیسیA-OK, bully, fabulous, famous, frabjous, smasher, smashing, terrific, top-flight, top-notch, tremendous, wonderful, A one, bang-up, blue-chip, brill, marvelous