خنوخلغتنامه دهخداخنوخ . [ خ َ ] (اِخ ) ادریس پیغمبر که بفارسی خنجوخ گویند. (ناظم الاطباء). اخنوخ . (السامی فی الاسامی ) (آنندراج ).
خنجوخلغتنامه دهخداخنجوخ . [ خ َ ] (اِخ ) نام ادریس پیغمبر که بتازی خنوخ و یا اخنوخ گویند. (ناظم الاطباء). رجوع به اخنوخ شود.
خنج خنجلغتنامه دهخداخنج خنج . [ خ َ خ َ ] (اِ) آوازی که هنگام مجامعت از بینی آدمی برمی آید. (ناظم الاطباء).
خنگ خنگولغتنامه دهخداخنگ خنگو. [ خ ِ خ ِ ] (ص ) کسی که کارهای آسان را دشوار کند. (لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
عالی (عامیانه)دیکشنری فارسی به انگلیسیA-OK, bully, fabulous, famous, frabjous, smasher, smashing, terrific, top-flight, top-notch, tremendous, wonderful, A one, bang-up, blue-chip, brill, marvelous