خلیجلغتنامه دهخداخلیج . [ خ َ ] (ع اِ) جوی . (ناظم الاطباء) : بحری کز او مجره خلیج است فی المثل در باغ دولت تو یکی جویبارباد. ظهیر فاریابی (ازشرفنامه ٔ منیری ). || رودخانه . نهر
خلیلغتنامه دهخداخلی . [ خ َ لی ی ] (ع ص ) بری از عیب . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).