خوسانیدنلغتنامه دهخداخوسانیدن . [ دَ ] (مص ) خواستن . آرزو داشتن . مایل شدن . راغب شدن . || خواستن کنانیدن . || آرزو کردن . || خیسانیدن . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء).
خسانیدنلغتنامه دهخداخسانیدن . [ خ َ دَ ] (مص ) به دندان ریش کردن . (از برهان قاطع) (از انجمن آرای ناصری ) (از آنندراج ) (یادداشت بخط مؤلف ) : دریا دو چشم و بر دل آتش همی فزایدمردم
خولغتنامه دهخداخو. [ خ َوو ] (ع اِ) گرسنگی . || وادی فراخ . || نهر عریض . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خولغتنامه دهخداخو. [ خ ُوو ] (ع اِ) انگبین . شهد. عسل . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).