خوزیانلغتنامه دهخداخوزیان . [ ] (اِخ ) خوزستان : وزآن پس سوی کشور خوزیان فراوان فرستاد سود و زیان . فردوسی .دگر شارسان اورمزد اردشیرکه گردد ز یادش جوان مردپیرکز او تازه شد کشور خو
خوزیانلغتنامه دهخداخوزیان . [ ](اِخ ) نام قلعتی و دهی است در نسف ماورألنهر. (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به معجم البلدان یاقوت شود.
خوزیانیلغتنامه دهخداخوزیانی . [ ] (ص نسبی ) منسوب به خوزیان که خوزستان است . || منسوب به خوزیان که حصنی است از یکی از رستاق های نسف . (از انساب سمعانی ).
خزیانلغتنامه دهخداخزیان . [ خ َزْ ] (ع ص ) شرمنده و شرمگین . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از لسان العرب ). ج ، خزایا.
خولغتنامه دهخداخو. [ خ َوو ] (ع اِ) گرسنگی . || وادی فراخ . || نهر عریض . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).