دادلغتنامه دهخداداد. (اِخ ) (امیر...) حبشی بن آلتونتاق (ابوشجاع ) ممدوح امیرمعزی شاعر. وی از جانب سلطان برکیارق تاسال 495 هَ . ق . امارت خراسان داشت و در این سال سلطان سنجر از
جدادلغتنامه دهخداجداد. [ ج َ] (ع اِ) وقت خرما بریدن . (مهذب الاسماء). وقت درو خرما. جِداد. || (مص ) بریدن خرما از خرمابن . جِداد. (منتهی الارب ).
جدادلغتنامه دهخداجداد. [ ج َدْ دا ] (اِخ ) گویند موضعی است در نجد. و گویند شاید موضعی است در شام . (مراصد الاطلاع ). رجوع به کلمه ٔ پیش شود.
دادفرهنگ مترادف و متضاد۱. انصاف، دهش، عدالت، عدل، قسط، معدلت، نصفت ۲. جار، جیغ، عربده، غریو، فریاد، فغان، هیاهو ۳. بخشیدن، دادن، عطا کردن ≠ بیداد ۴. ستاندن، ستدن