دابونتنلغتنامه دهخدادابونتن . [ ن ِ ت َ ] (هزوارش ، مص ) به زبان زند و پازند، به معنی دادن باشد که مقابل گرفتن است . (از برهان ) .
دابلغتنامه دهخداداب . (ع اِ) کروفر. (از شرفنامه ٔ منیری ). دارات . شأن و شوکت و خودنمائی . (برهان ) : گر ببینی آنهمه دارات و داب و داروگیرکه به امر شاه و رسم باستان آورده اند.
دابولغتنامه دهخدادابو. (اِخ ) (ابوالفضل ...) ظهیرالدین مرعشی می نویسد: دونگه در «دابو» (مازندران )اقامتگاه ابوالفضل دابو بوده است . رجوع به سفرنامه ٔرابینو ص 113 بخش انگلیسی و ص
دابولغتنامه دهخدادابو. (اِخ ) نام ناحیه ای به آمل مازندران (سفرنامه ٔ رابینو بخش انگلیسی ص 40، 112، 113، 116، 155). از بلوکات ناحیه ٔ آمل به مازندران . عده ٔ قری 91. مساحت آن 15