پرفسونلغتنامه دهخداپرفسون . [ پ ُ ف ُ ] (ص مرکب ) پرحیله . پرمکر. پرفریب . پرفسوس : بفرمود تا نزد او شد قلون ز ترکان دلیری گوی پرفسون . فردوسی .فرستاد با او بخانه درون نهانی زن جا
پرفسورفرهنگ انتشارات معین(پُ رُ فِ) [ فر . ] (ص . اِ.)استاد دانشگاه ، استاد، مجازاً شخص بسیار دانشمند.
پرفسوسلغتنامه دهخداپرفسوس . [ پ ُ ف ُ ] (ص مرکب ) پرحیله . پرتزویر : کنون برده گشتی چنین پرفسوس نه آگه من از کار و تو نوعروس .اسدی .