پختولغتنامه دهخداپختو. [ پ َ ] (اِ) تندر. رعد. (لغت فرس اسدی ) : عاجز شود از اشک و غریو من هر ابر بهارگاه با پختو. رودکی .و این کلمه در بعض لغت نامه ها پخنو آمده است بهمین معنی
پختولغتنامه دهخداپختو. [ پ ُ ] (اِخ ) پشتو.یکی از لهجه های فارسی معمول در بعض طوائف روستائی وصحرانشین افغان . و این زبانی نهایت بدوی است و از آن زبان شعر و کتابت کردن تکلف و تجش
پختولغتنامه دهخداپختو. [ پ ُ ت َ ] (اِ) در لهجه ٔ مردم دامغان قسمی کبوتر و این ظاهراً اصل کلمه ٔ فاخته ٔ عرب است .
پختفرهنگ انتشارات معین(پُ) ( اِ.) 1 - عمل یا فرایند پختن . 2 - هر یک از نوبت های پختن محصولی به ویژه آن چه در تنور یا کوره پخته می شود. 3 - لگد مطلقاً، خواه اسب بر کسی زند و خواه آدم
پُر کردنگویش خلخالاَسکِستانی: pur âkard.e دِروی: fət â.kard.en شالی: fet âkard.an کَجَلی: moj â.kard.an کَرنَقی: fət âkard.an کَرینی: fət âkard.an کُلوری: fət â.kard.an گیلَوانی