پیلورفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدریچهای در پایین معده که محتویات معده از طریق آن وارد روده میشود؛ بابالمعده.
پیلورلغتنامه دهخداپیلور. [ ل َ وَ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) پیله ور. عطار. خرده فروش . داروفروش . کسی که داروو سوزن و نخ و مهره به خانه ها برد و فروشد. صیدلانی .صیدنانی . (تفلیسی ) (
پیل رویین ـ فعالpassive-active cellواژههای مصوب فرهنگستاننوعی پیل خوردگی که در آن آند فلزی در حالت فعال و کاتد هم از همان فلز، اما در حالت رویین باشد
پیلگراملغتنامه دهخداپیلگرام . (اِخ ) نام قضائی است در چکسلواکی دارای 1183 گز مساحت . (قاموس الاعلام ترکی ).
پیل چراغلغتنامه دهخداپیل چراغ . [ چ ِ ] (اِخ ) نام دره ای بحدود بلخ و جوزجانان و قندز. (رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 4 ص 154 و 308 تا 311 و 403 و 540 شود).