پژندفرهنگ انتشارات معین(پَ ژَ) (اِ.) گیاهی است خودرو و خوشبو مانند اسفناج که خام و پخته آن را می خورند.
پژندفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهگیاهی بیابانی و خودرو که مانند اسفناج، خام و پختۀ آن خورده میشود؛ حنظل؛ برغست؛ بلغس: ◻︎ نه همقیمت لعل باشد بلور / نه همرنگ گلنار باشد پژند (عسجدی: مجمعالفرس
پژندلغتنامه دهخداپژند. [ پ َ ژَ ] (اِ) در لغت نامه ٔ اسدی آمده است : برغست باشد و آن گیاهی بود که خربیشتر خورد و آنرا بتازی قنّابری خوانند و گلکی زرددارد. و صاحب مهذب الاسماء در
پژوندلغتنامه دهخداپژوند. [ پ َ وَ ] (اِ) چوبی باشد که در پس در گذارند تا در گشوده نگرددو چوب گازران را نیز گویند و کنایه از مردم پس درنشین و دیوث باشد و به این معنی به فتح اول و
پژاوندفرهنگ انتشارات معین(پَ وَ) (اِمر.) = پژوان . پژوند: 1 - چوبی که برای محکمی در، پشت آن افکنند تا کسی نتواند باز کند. 2 - چوبی که جامه را به وقت شستن بر او زنند؛ چوب گازران ، کدین
پژاوندفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. چوبی که پشت در بیندازند که در باز نشود: ◻︎ دل از دنیا بردار و به خانه بنشین پست / فروبند در خانه به فلج و به پژاوند (رودکی: ۵۲۲).۲. چوب گازران که جامه را هنگ
پژاوندلغتنامه دهخداپژاوند. [ پ َ وَ ] (اِ) چوبی ستبر باشد که از پس در افکنند. (لغت نامه ٔ اسدی ). چوبی بودکه از جهت محکمی از پس در اندازند تا کس نتواند بازکرد. (نسخه ای از لغت نام