پولادترگفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهجنگجویی که خود پولادین بر سر دارد: ◻︎ ز پولادترگ اندر آمد به فرق / به دریای خون شد تن خسته غرق (نظامی۵: ۹۷۴).
پولادترگلغتنامه دهخداپولادترگ . [ ت َ ] (ص مرکب ) که ترگ از پولاد دارد. آهنین خود : بگوش جوانان پولادترگ زبان سنان گفت پیغام مرگ .(از حبیب السیر).
پولادتنفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآنکه تن سخت و اندام قوی دارد: ◻︎ همه خیل کابل شدند انجمن / بر آن کشتهپیلان پولادتن (اسدی: ۲۳۱).
پولادتنلغتنامه دهخداپولادتن .[ ت َ ] (ص مرکب ) که تن سخت و قوی دارد : همه خیل کابل شدند انجمن بر آن کشته پیلان پولادتن .اسدی .