پولادینفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. آنچه از پولاد ساخته شود.۲. به رنگ پولاد.۳. [مجاز] هرچیز سخت و محکم.
پولادینلغتنامه دهخداپولادین . (ص نسبی ) برنگ پولاد. فولادی . پولادی : چون سنجق شاهیش بجنبدپولادین صخره را بسنبد.نظامی .
پولادتنفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآنکه تن سخت و اندام قوی دارد: ◻︎ همه خیل کابل شدند انجمن / بر آن کشتهپیلان پولادتن (اسدی: ۲۳۱).
پولادسنبفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآنچه پولاد را بسنبد و سوراخ کند؛ سوراخکنندۀ پولاد: نیزۀ پولادسنب.
پولادتنلغتنامه دهخداپولادتن .[ ت َ ] (ص مرکب ) که تن سخت و قوی دارد : همه خیل کابل شدند انجمن بر آن کشته پیلان پولادتن .اسدی .
پولادسنبلغتنامه دهخداپولادسنب . [ سُمْب ْ س ُ ] (نف مرکب ) که پولاد را سنبد. عظیم سخت : عزم تو کشورگشاو خشم تو بدخواه سوزرمح تو پولادسنب و تیغ تو جوشن گداز.فرخی .