معمورهلغتنامه دهخدامعموره . [ م َ رَ ] (ع ص ، اِ) تأنیث معمور. آباد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). معمورة. آبادان : در مقصوره ٔ معموره انبوهی دیدم پرسیدم که این اجتماع از بهر چیست
معموره ٔ عمرولیثلغتنامه دهخدامعموره ٔ عمرولیث . [ م َ رَ / رِ ی ِ ع َ رِ ل َ ] (اِخ ) کنایه از شهر شیراز است چه گویند شیراز را عمرولیث بنا کرده است . (برهان ) (آنندراج ). نام شهر شیراز. (نا
معموره شدنلغتنامه دهخدامعموره شدن . [ م َ رَ / رِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) معمور شدن . آباد شدن : بر خرابی صبر کن کز انقلاب روزگاردشتها معموره و معموره ها صحرا شود. صائب .و رجوع به معمور ش
معمره صنگورلغتنامه دهخدامعمره صنگور. [ م ُ ع َم ْ م َ رِ ص َ ] (اِخ ) دهی از دهستان بهمن شیر است که در بخش مرکزی شهرستان آبادان واقع است و 1000 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران
قصبه معمرهلغتنامه دهخداقصبه معمره . [ ق ُ ب َ م ُ ع َم ْ م َ رَ ] (اِخ ) نام یکی از بخشهای آبادان است .این بخش را سابقاً حاجی سلطان مینامیده اند به واسطه ٔ وجود نخلستان های زیاد طوایف
معملغتنامه دهخدامعم . [ م ِ ع َم م ] (ع ص ) هو معم خیر؛ یعنی رای و عطای وی شامل است همه را و به رای و عطای خویش فرا گرفت همه را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجل معم ؛ مرد خَ
صدای روباهگویش کرمانشاهکلهری: waqa/ waq-e lül گورانی: waqa/ waq-e lül سنجابی: waqa/ waq-e lül کولیایی: waqa/ waq-e lül زنگنهای: waq-e lül جلالوندی: waq-e lül زولهای: waq-e lül کاکاو