معتوهلغتنامه دهخدامعتوه . [ م َ ] (ع ص ) دلشده و بی عقل و سبک خرد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). دلشده و بی عقل و بیهوش که گاهی به طور دیوانگان کلام کند و گاهی به وضع عاقلان . (
معتهلغتنامه دهخدامعته . [ م ُ ع َت ْ ت َه ْ ] (ع ص ) دانا و زیرک معتدل خلقت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || دیوانه ٔ مضطرب خلقت از لغات اضداد است . (منتهی
معتلغتنامه دهخدامعت . [ م َ ] (ع مص ) مالیدن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). مالیدن و گویندمعت الادیم . (از اقرب الموارد). و رجوع به معث شود.
معتجنلغتنامه دهخدامعتجن . [ م ُ ت َ ج َ ] (ع ص ) خمیرکرده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از منتهی الارب ). و رجوع به اعتجان شود.
معتجنلغتنامه دهخدامعتجن . [ م ُ ت َ ج ِ ] (ع ص ) خمیرکننده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). و رجوع به اعتجان شود.
معتکففرهنگ مترادف و متضاد۱. زاویهنشین، عاکف، خلوتگزیده، عزلتنشین، گوشهگیر، گوشهنشین، معتزل، مقیم ۲. زاهد، متعبد