مستوعبلغتنامه دهخدامستوعب . [ م ُ ت َ ع ِ ] (ع ص ) همگی چیزی گیرنده . || از بیخ کننده بینی را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به استیعاب شود.
مستعبرلغتنامه دهخدامستعبر. [ م ُ ت َ ب ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استعبار. آنکه خواب گزارد بر کسی جهت تعبیر کردن . (منتهی الارب ). حکایت کننده ٔ خواب و رؤیای خویش بر کسی و تعبیر آن
مستعبرةلغتنامه دهخدامستعبرة. [ م ُ ت َ ب ِ رَ / م ُ ت َ ب َ رَ ] (ع ص ) تأنیث مستعبر. زن که بهره ٔ خود از شوی نگیرد. (منتهی الارب ). رجوع به استعبار و مستعبر شود.
مستعبدلغتنامه دهخدامستعبد. [ م ُ ت َ ب َ ](ع ص ) نعت مفعولی از استعباد. به بندگی گرفته شده . (اقرب الموارد). || (اِ) عبادتگاه : سلطان یک خانه از برای مستعبد خویش ترتیب فرمود. (ترج
مستعبدلغتنامه دهخدامستعبد. [ م ُ ت َ ب ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استعباد. به بندگی گیرنده . (اقرب الموارد). رجوع به استعباد شود.