مستوفالغتنامه دهخدامستوفا. [ م ُ ت َ ] (ع ص ) مستوفی . تمام گرفته شده . (غیاث ). بسیار. کافی : قصیده خرد ولیکن به قدر و فضل بزرگ به لفظ موجز و معنیش باز مستوفاست . مسعودسعد.و رجوع
مستکفاتلغتنامه دهخدامستکفات . [ م ُ ت َ ک ِف فا ] (ع ص ، ا) ج ِ مستکفة. (اقرب الموارد). رجوع به مستکفة شود. || چشمها. بدان جهت که در کفف یعنی حفره ها و گوها می باشد. || شتران گردشد
مستفادفرهنگ مترادف و متضاد۱. مفهومشده، افادهشده، دانستهشده، استنباطشده، برگرفته، حاصلشده ۲. سودرسان، فایدهرسان
مستفادلغتنامه دهخدامستفاد. [ م ُ ت َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از استفادة. فایده گرفته شده و آنچه بطریق فایده حاصل شده باشد. (غیاث )(آنندراج ). فائده گرفته . سودبرده . منتفع گرفته شده .