مساومةلغتنامه دهخدامساومة. [ م ُ وَ م َ ] (ع مص ) بها کردن متاع . (منتهی الارب ). بها کردن با کسی . (تاج المصادر بیهقی ). با کسی مکاس کردن در بیع. (المصادر زوزنی ). با کسی درنگ کر
مساومةدیکشنری عربی به فارسیتراضي , مصالحه , توافق , مصالحه کردن , تسويه کردن , چانه , چانه زدن , اصرار کردن , بريدن
مسامةلغتنامه دهخدامسامة. [ م َ م َ ] (ع اِ) چوبی است پهنا غلیظ در زیر هر دو قاعده ٔ در. || چوب پیش هودج . (منتهی الارب ).
مساوملغتنامه دهخدامساوم . [ م ُ وِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از مساومة. آنکه متاعی را زیاده از آنچه دیگری خریده است میخرد. (ناظم الاطباء). رجوع به مساومة شود.
مسأله آموزلغتنامه دهخدامسأله آموز. [ م َ ءَ ل َ / ل ِ ] (نف مرکب ) مسأله آموزنده . آموزنده ٔ مسائل : نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد.حافظ.
مساکم اﷲ بالخیرلغتنامه دهخدامساکم اﷲ بالخیر. [ م َس ْ سا ک ُ مُل ْ لاهَُ بِل ْ خ َ ] (ع جمله ٔ فعلیه ٔ دعایی ) شام باخیر داراد خدای شما را. شب بخیر. عصربخیر. مسأکم بالخیر.