مسبجلغتنامه دهخدامسبج . [ م ُ س َب ْ ب َ ] (ع ص ) گلیم سیاه پوشیده . (منتهی الارب ). || کساء مسبج ؛ گلیم پهن و عریض . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
مسبکلغتنامه دهخدامسبک . [ م َ ب َ ] (ع اِ) محلی که فلزاتی از قبیل آهن ریخته گری شوند و در قالب ریخته گردند. ج ، مسابک . (اقرب الموارد).
مسبوکلغتنامه دهخدامسبوک . [ م َ ](ع ص ) نعت مفعولی از مصدر سبک . رجوع به سبک شود. درقالب ریخته شده . (ناظم الاطباء). گداخته و خالص شده از زوائد، گویند: تبر مسبوک . (ازذیل اقرب ال
مسبّکstylizedواژههای مصوب فرهنگستانویژگی آثار و دستساختههای جوامع ابتدایی و باستانی که به لحاظ سبکی از سنتی غیرواقعگرا پیروی میکنند که در آن اشکال طبیعی بهصورت هندسی و اغراقآمیز ساده شده ا