مقوقلغتنامه دهخدامقوق . [ م ُ ق َوْ وَ ] (ع ص ) آن که صلعه و جای موی سرش بزرگ و بسیار باشد. (منتهی الارب ). کسی که جای بیمویی سرش بزرگ باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مقوقسلغتنامه دهخدامقوقس . [ م ُ ق َ ق ِ ] (اِخ ) لقب جریح بن میناالقبطی رئیس قوم قبط در زمان پیغمبر اکرم (ص ). رسول خدا نامه ای به شرح زیر برای وی نوشت :«بسم اﷲ الرحمن الرحیم من
مقوقسلغتنامه دهخدامقوقس . [ م ُ ق َ ق ِ ] (ع اِ) مرغی است طوقدار که طوقش سیاه سپیدی مایل باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). نام مرغی شبیه به کبوتر که در گردن طوق سیاه و سپیدی دارد.
مقوی قلبcardiotonicواژههای مصوب فرهنگستاندارویی که موجب تقویت عملکرد قلب میشود متـ . محرک قلب cardiac stimulant
شبکۀ شخصی بیسیم کمسرعتlow-rate wireless personal area networkواژههای مصوب فرهنگستاننوعی شبکۀ شخصی بیسیم که پیچیدگی آن کم است و برای کاربردهای بیسیمی کوتاهبرد کمهزینه و کمتوان بهینهسازی شده است اختـ . شیبیک LR-WPAN