محضجلغتنامه دهخدامحضج . [ م ِ ض َ ] (ع اِ) آتش کاو. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). استام . مسعر. محضب . مِحْضاء. محضاج . || مائل ازراه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || چوبی ک
محضدیکشنری فارسی به انگلیسیabsolute, arrant, deadly, downright, entire, implicit, mere, pure, rank, sheer, simple, stark, straight, supreme, total, utter
محضلغتنامه دهخدامحض . [ م َ ] (ع ص ) هر چیز خالص . (غیاث ). خالص . بی آمیغ.بی غش . بی آلایش . مجرد. صاف . (ناظم الاطباء). ویژه . بحت . صریح . صافی . (یادداشت مرحوم دهخدا). چنان
محضلغتنامه دهخدامحض . [ م َ ] (ع مص ) خالص کردن دوستی و خیرخواهی را. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). دوستی ویژه کردن .(دهار). ویژه کردن دوستی . (تاج المصادر بیهقی ). || شیر خ