مدنگلغتنامه دهخدامدنگ . [ م َدَ ] (اِ) دندانه ٔ کلیدان . (از لغت فرس اسدی ). تزه .(لغت فرس ، هرن ). کلید چوبی باشد که کلیدان را بدان بگشایند. در فرهنگی به معنی دندانه ٔ کلیدان و
مدنلغتنامه دهخدامدن . [ م ُ دِن ن ] (ع ص ) اقامت نماینده . (آنندراج ). ساکن شونده . (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از ادنان . رجوع به ادنان شود.
مدنلغتنامه دهخدامدن . [ م ُ دُ ] (ع اِ) ج ِ مدینه . رجوع به مدینه شود.- سیاست مدن ؛ دانش ملک راندن . (یادداشت مؤلف ).
مدنلغتنامه دهخدامدن . [ م ُ نِن ْ ] (ع ص ) (از «د ن و») مُدنی . مُدْنیة: ناقةٌ مُدْن ؛ ماده شتری که نتاج آن قریب شده باشد. (منتهی الارب ) (از متن اللغة).