منچوریلغتنامه دهخدامنچوری . [ م َ ] (اِخ ) نام قسمتی از سرزمین چین است که امروز قسمت اعظم شمال شرقی چین را تشکیل میدهد. شهرهای عمده ٔ آن «شن یانگ » (موکدن ) و «هاربین » است . منچو
منوریلغتنامه دهخدامنوری . [ م ُ ن َوْ وَ ] (حامص ) نورانی بودن . روشن بودن : دوش که صبح چاک زد صدره ٔ چست عنبری خضر درآمد از درم صبح وش از منوری . خاقانی (چ سجادی ص 421).بنگه تیر
منچوریالغتنامه دهخدامنچوریا. [ م َ ] (اِخ ) منچوری . رجوع به منچوری و تاریخ ایران باستان ج 3 ص 2251 شود.
منگریلالغتنامه دهخدامنگریلا. [ م َ گ َ ] (اِ) قسمی از زیره و گویند سیاه دانه . (الفاظالادویه ص 266).
منگیاگریلغتنامه دهخدامنگیاگری . [ م َ گیا گ َ ] (حامص مرکب ) شغل منگیاگر. قماربازی : آن خربغا که از شَرَه ِ منگیاگری یک را به ده مجاهزه کردی گرو به منگ .سوزنی (از انجمن آرا).