منجزلغتنامه دهخدامنجز. [ م ُ ج ِ ] (ع ص ) وفاکننده ٔ وعده و رواکننده ٔ حاجت . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : همه امرش به کام دل روان بادهمه آهنگ
منجزلغتنامه دهخدامنجز. [ م ُ ن َج ْ ج َ ] (ع ص ) حاجت رواشده . برآورده شده . وفاشده . || قطعی . مسلم . رجوع به مدخل بعد شود.- عقد منجز . رجوع به ذیل عقد شود.
منجوزلغتنامه دهخدامنجوز. [ م ُ ج َ وِ ] (ع ص ) آنکه بر می گردد و عقب می کشد و دست از کار می کشد. || آنکه به دشمن واگذار می کند. (ناظم الاطباء).