منوب عنهلغتنامه دهخدامنوب عنه . [م َ بُن ْ ع َن ْه ْ ] (ع ص مرکب ) شخصی که کسی به کارش نایب او باشد. (غیاث ) (آنندراج ). رجوع به منوب شود.
منجبلغتنامه دهخدامنجب . [ م ِ ج َ ] (ع اِ) مشک پیراسته به پوست درخت یا به پوست تنه ٔ طلح . (منتهی الارب )(آنندراج ) (از اقرب الموارد). رجوع به منجاب شود.
منجبلغتنامه دهخدامنجب . [ م ُ ج ِ] (ع ص ) مرد گرامی فرزندآور. (منتهی الارب ) (آنندراج ). مردی که فرزند گرامی آورد. (ناظم الاطباء). مردی که فرزندان نجیب آورد. ج ، مناجب . (از اقر
منجوبلغتنامه دهخدامنجوب . [ م َ ] (ع ص ) پوست پیراسته به پوست درخت یا به پوست تنه ٔ طلح . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). پوست پیراسته شده به پوست درخت اقاقیا و یا ه
منوبلغتنامه دهخدامنوب . [ م َ ] (اِخ ) شهرکی است خرم و آبادان [ به خوزستان ] با نعمت بسیار و کشت و برز. (حدود العالم ).
منوبلغتنامه دهخدامنوب . [ م َ ](ع ص ) نیابت کرده شده . (غیاث ) (آنندراج ) : نفاذ حکمتش از فرمان منوب نافذتر گشت . (جهانگشای جوینی ). رئیس مظفر که حاکم دامغان بود منوب خویش امر د