متوزلغتنامه دهخدامتوز. [ م ُ ت َوْ وَ ] (ع ص ) به توز، یعنی کا«؟» خدنگ گرفته . (یادداشت به خطمرحوم دهخدا). به توز پوشیده . و رجوع به توز شود.
متجوزلغتنامه دهخدامتجوز. [ م ُ ت َ ج َوْ وِ ] (ع ص ) آسان فرا گیرنده کاری را. (آنندراج ). کسی که کاری را به سهل انگاری می کند. (ناظم الاطباء). || آن که در نماز گزاردن تغافل و تکا
متوجزلغتنامه دهخدامتوجز. [ م ُ ت َ وَج ْ ج ِ ] (ع ص ) روای حاجت خواهنده و جوینده آن را. (آنندراج ) (از منتهی الارب ). کسی که روای حاجت میخواهد و می یابد آن را. (ناظم الاطباء). و
متجزعلغتنامه دهخدامتجزع . [ م ُ ت َ ج َزْ زِ ] (ع ص ) به نیم رس رسیده (خرما). تمر متجزع ؛ بلغ الارطاب نصفه . (از اقرب الموارد).
متجزیلغتنامه دهخدامتجزی ٔ. [ م ُ ت َ ج َزْ زِءْ ] (ع ص ) پاره پاره شده و جزء جزء شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || پسنده و راضی و خشنود. (ناظم الاطباء)
متجزیلغتنامه دهخدامتجزی . [ م ُ ت َ ج َزْ زی ] (ع ص ) (از «ج زء») پاره پاره گردیده . (آنندراج ). جزٔجزٔشده . (ناظم الاطباء). || پاره پاره گردنده . (فرهنگ فارسی معین ). || تجزیه ش