مهرجلغتنامه دهخدامهرج . [ م ِ رَ ] (ع ص ) اسب بسیارتک نیک رونده . (منتهی الارب ). اسب بسیاررو. ج ، مهارج . (مهذب الاسماء).
مهرجلغتنامه دهخدامهرج . [ م ُ هََ رْ رِ ] (ع ص ) آنکه سخنهای خنده دار گوید و مزاح کند. (از اقرب الموارد). دلقک .
مهرجدیکشنری عربی به فارسیلوده , دلقک , مسخرگي کردن , مسخره , مقلد , دلقک شدن , شوخ , جنباندن , تکان دادن , تکان خوردن , جنبيدن , تکان
مهرلغتنامه دهخدامهر. [ م ِ ] (اِخ ) رئیس و پیشوای مانویان در عهد خلافت ولیدبن عبدالملک و ولایت خالدبن عبداﷲ القسری به عراق و فرقه ٔ مهریه ٔ مانویه بدو منسوب است . (از ابن الندی
مهرلغتنامه دهخدامهر. [ م ِ ] (اِخ ) نام آتشکده ای است : چو آذرگشسب و چو خراد و مهرفروزان به کردار گردان سپهر. فردوسی .رجوع به فهرست ولف بر شاهنامه شود.
مهرلغتنامه دهخدامهر. [ م ِ ] (اِخ ) نام مردی که بر زنی ماه نام عاشق بوده و قصه ٔ ایشان مشهور است . (برهان ).
مهرلغتنامه دهخدامهر. [ م ِ ] (اِ) نام گیاهی باشد که آن را به فارسی مردم گیا و به عربی یبروح الصنم خوانند. (برهان ). || سنگ سرخ . (برهان ) (آنندراج ). || قبه ٔ زرینی که بر سر چت
مهرلغتنامه دهخدامهر. [ م ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش داورزن شهرستان سبزوار. با 1109 تن سکنه . محصول آن پنبه و زیره است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
برگگویش خلخالاَسکِستانی: lif دِروی: lif شالی: lif کَجَلی: liv کَرنَقی: liv کَرینی: liv کُلوری: liv گیلَوانی: lif لِردی: liv