ماهرولغتنامه دهخداماهرو. (ص مرکب ) ماهروی . آنکه روی وی مانند ماه باشد. (ناظم الاطباء). ماهرخ . ماهروی . زیباروی : چرا باده نیاری ماهرویاکه بی می صبر نتوان بر قلق بر. طاهربن فضل
ماهرفرهنگ مترادف و متضادآزموده، استاد، تردست، چابکدست، حاذق، خبره، زبردست، کارآمد، کاردان، کارکشته، متبحر، متخصص، مجرب ≠ ناشی، غیر ماهر
ماهردیکشنری فارسی به انگلیسیadept, able, adroit, accomplished, ambidextrous, artful, competent, deft, dexterous, experienced, expert, great, handy, hotshot, master, old hand, practiced, pr
ماهرلغتنامه دهخداماهر. [ هَِ ] (اِ) به لغت زند و پازند به معنی فردا باشد که به عربی غد گویند. (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). هزوارش ، ماهر . پهلوی ، فرتاک (فردا). (حاشیه
ماهرلغتنامه دهخداماهر. [ هَِ ] (ع ص ) استادکار در کار خویشتن . (مهذب الاسماء). استاد. (دهار). استاد هر فن . ج ، مَهَرَة. (منتهی الارب ) (آنندراج ). مرد حاذق و دانای در کار. (ناظ