میدانگاهلغتنامه دهخدامیدانگاه . [ م َ / م ِ ] (اِ مرکب ) جای فراخ و پهن که در آن بنا نباشد. (ناظم الاطباء). || میدان . میدان کارزار : شیروار آورد به میدانگاه گرد بر گرد صف کشند سپاه
میدانگاهیلغتنامه دهخدامیدانگاهی . [ م َ / م ِ ] (اِ مرکب ) میدانگاه . فراخایی گرد یعنی مستدیر. فسحتی کوچک . میدان کوچک . (از یادداشت مؤلف ) : در میان میدانگاهی آدمک مصنوعی که به جای
میانگاهدیکشنری فارسی به انگلیسیcenter, core, epicenter, hub, interval, middle, midpoint, midst, midway, navel, waist