مژلغتنامه دهخدامژ. [ م َ ] (ص ) مهمل کژ از اتباع و مرادف او است .- کژمژ ؛ کج مج ،که نقیض راست باشد. (شعوری ) (برهان ) (آنندراج ). کژ و معوج و ناراست . (ناظم الاطباء) : از لبم
مژلغتنامه دهخدامژ. [ م ُ ] (اِ) مژگان . (برهان ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (شعوری ) (مؤیدالفضلا). || میغ و آن بخاری باشد تیره و ملاصق زمین . و هر چیزی که هوا را تاریک سازد. (
مژواژهنامه آزادچوب بعد از آتش گرفتن تبدیل به موادی قرمز شده و از خود انرژی گرمایی تولید کرده که در زیان لکی، اصطلاحا به آن (مِژ) گفته می شود. و سپس به زغال تبدیل می شود . (مِژ
کج مژلغتنامه دهخداکج مژ. [ ک َ م َ ] (ص مرکب ، از اتباع ) کج مج :- کج مژزبان ؛ غیرفصیح : طفل چهل روزه ٔ کج مژزبان پیر چهل ساله بر او درس خوان . نظامی .و رجوع به کج مج و کج مج زب
مژولغتنامه دهخدامژو. [ م ِ ] (اِ) علفی را گویند که حمامیان سوزند و عربان شرس خوانند. (آنندراج )(برهان ). رجوع به شِرَس شود. || سوس و متکی و گیاهی که ریشه ٔ آن را شیرین بیان گوی
مژکلغتنامه دهخدامژک . [ م ُ / م ِ ژَ ] (اِمصغر) مصغر مژه . (آنندراج ) (شعوری ). || زائده ٔ سیتوپلاسمی و میکروسکوپی برخی از سلولها (مانند سلولهای پوششی دیواره ٔ داخلی قصبةالریه
مژولغتنامه دهخدامژو. [ م َ ] (اِ) نرسنگ . نَرَسک . نسک . عدس . (زمخشری ). رجوع به نَسک و نرسک و عدس شود.