مجاذبهلغتنامه دهخدامجاذبه . [ م ُ ذَ ب َ / م ُ ذِ ب ِ ] (ع مص ) همدیگر را به سوی خود کشیدن و بردن . (ناظم الاطباء) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مجاذبة شود.
جملغتنامه دهخداجم . [ ج َ ] (اِ) پادشاه بزرگ . (برهان ). || منزه و پاکیزه را نیز گویند. (آنندراج ) (برهان ). چم ، تمیز بود : کس چه داند که روسبی زن کیست در دل کیست شرم و حمیت
جملغتنامه دهخداجم . [ ج َ ] (اِخ ) از توابع بلوک گله دار فارس است . (مرآت البلدان ). شهرکی است بناحیت پارس از حدود سیراف ، آبادان با مردم بسیار. (حدود العالم ). شهری است بفارس