مومینلغتنامه دهخدامومین . (ص نسبی )مومی . مومی شده و از موم ساخته شده . (ناظم الاطباء). هرچیز که از موم ساخته باشند. (آنندراج ) : بر دل مومین و جان مؤمنش مهر و مهر دین مهیا دیده
مومین دللغتنامه دهخدامومین دل . [ دِ ] (ص مرکب ) که دلی نرم چون موم دارد. کنایه است از سخت نرم دل و عطوف و رقیق القلب : آنت مومین دل که گر پیشش بکشتندی چراغ طبع مومینش چو موم اندر ل
مَمینهmamelonواژههای مصوب فرهنگستانهریک از سه برجستگی کوچک موجود در لبۀ برندۀ دندانهای پیش در هنگام رویش آنها
جامه ٔ مومینلغتنامه دهخداجامه ٔ مومین . [ م َ / م ِ ی ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) جامه ای است که بموم گداخته چرب نمایند و به مومجامه شهرت دارد. (بهار عجم ) (آنندراج ) : با تریهای حسودان
نخل مومینلغتنامه دهخدانخل مومین . [ ن َ ل ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) نخل موم . نخلی که نخلبند سازد : بلی نخل خرمای مریم بخنددبر آن نخل مومین که علاّن نماید. خاقانی .گر به اول نستدند
الومینیوملغتنامه دهخداالومینیوم . [ اَ یُم ْ ] (فرانسوی ، اِ) آلومینیم . فلزی است سفید و سبک (2/7=D). بخوبی مورق میشود و مفتولهای بسیار نازک از آن میتوان ساخت . نشانه ٔ آن در شیمی 27