موشانلغتنامه دهخداموشان . (اِخ ) دهی است از دهستان زبرخان بخش قدمگاه شهرستان نیشابور واقع در 90 هزارگزی خاور قدمگاه با 680 تن سکنه . آب آن از قنات و راه آن ماشین رو است . (از فره
موشانلغتنامه دهخداموشان . (ع اِ) نوعی از خوشترین خرما. (منتهی الارب ). نوعی از خرمای تازه ٔ شیرین . (ناظم الاطباء). نوعی از اطیب رطب . (یادداشت مؤلف ).
موشان پیازلغتنامه دهخداموشان پیاز. (اِ مرکب ) اسقیل . پیاز موش . (یادداشت مؤلف ). رجوع به پیاز موش شود.
موشان درهلغتنامه دهخداموشان دره . [ دَ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان قره لر بخش میاندوآب شهرستان میاندوآب واقع در 51 هزارگزی جنوب خاوری میاندوآب با 125 تن سکنه . آب آن از چشمه سار و
موشانهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادههمچون موش؛ مانند موشان: ( همچو نخلی برنیارد شاخها / کرده موشانه زمین سوراخها (مولوی: ۶۷۴).
شاه موشانلغتنامه دهخداشاه موشان . [ هَِ ](ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) تشبیهی مبتذل آن را که با جثه ٔ کوچک ، جمع و فراهم نشسته است و این در تداول عامه مثل است : مثل شاه موشان نشسته . (یاد
شان موملغتنامه دهخداشان موم . [ ن ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) بمعنی شان عسل باشد : مانند شان موم که ریزند شمع از آن شد خانه ها خراب که سروت نهال شد. وحید (از آنندراج ).رجوع به شان