ناجحلغتنامه دهخداناجح . [ ج ِ ] (اِخ ) ابن خادربن ثمودبن ادهم بن سام بن نوح . در تاریخ گزیده ص 29 نام وی ضمن شرح نسبت صالح [ از فرزندان او ] آمده است .
ناجحلغتنامه دهخداناجح . [ ج ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از نجح . رجوع به نجح شود. || کار سهل و آسان . (آنندراج ) (منتهی الارب ). || مرد پیروز. (آنندراج ) (منتهی الارب ). مرد پیروزمند.
ناجحفرهنگ انتشارات معین(جِ ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - رستگار شونده . 2 - پیروز، پیروزمند. 3 - کار سهل ، آسان .
نائحةلغتنامه دهخدانائحة. [ ءِ ح َ ] (ع ص ) نوحه کننده . (مهذب الاسماء). زن زاری کننده بر شوی . (ناظم الاطباء). مؤنث نائح . مویه گر. نوحه سرای . روضه خوان زن . نوحه گر زن . نادبه
نائحلغتنامه دهخدانائح . [ ءِ ] (ع ص ) نوحه کننده . (منتهی الارب ). زن نوحه کننده و زاری کننده بر شوی . (ناظم الاطباء). ج ، نَوح .(منتهی الارب )، نُوَّح . جج ، اَنواح . (ناظم الا