نیرةلغتنامه دهخدانیرة. [ رَ ] (ع اِ) جمع نار است . رجوع به نار شود. || از ادوات بافندگی است . (از متن اللغة). رجوع به نیر شود. || یوغ . (از متن اللغة). رجوع به نیر شود.
نیرةلغتنامه دهخدانیرة. [ ن َی ْ ی ِ رَ ] (ع ص ) تأنیث نیر است . (از المنجد) (از اقرب الموارد). رجوع به نَیِّر شود. || ظاهر و آشکاری که بر احدی مخفی نیست . (از متن اللغة). یک ضر
نیرجةلغتنامه دهخدانیرجة. [ ن َ رَ ج َ ] (ع اِمص ) نورجة. رجوع به نورجة شود. || (مص ) گاییدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). مجامعت کردن با زن . (از ناظم الاطباء).
نجیرةلغتنامه دهخدانجیرة. [ ن َ رَ ] (ع اِ) آسمان خانه ٔ از چوب ساخته که در آن نی و جز آن نباشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). سقف خانه از چوب ساخته که در آن نی و جز آن نباشد. (ناظم
نویرةلغتنامه دهخدانویرة. [ ن ُ وَ رَ ] (ع اِمصغر)تصغیر نار است . (از منتهی الارب ). رجوع به نار شود.
نیرولغتنامه دهخدانیرو. (اِ) زور. قوت . (لغت فرس اسدی ص 416) (جهانگیری ) (رشیدی ) (انجمن آرا) (اوبهی ) (برهان قاطع) (غیاث اللغات ). توانائی . (ناظم الاطباء). توان . پهلوانی . نیر