تنوخلغتنامه دهخداتنوخ . [ ت َ ] (اِخ ) نام قبیله ای از یمن زیرا که فراهم آمده در مواضع خود اقامت کردند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). قبیله ای ازیمن . (ناظم الاطباء). نام چند قبیله
تنوخلغتنامه دهخداتنوخ . [ ت َ ن َوْ وُ ] (ع مص ) در زیر آوردن . (زوزنی ). در زیر آوردن فحل ماده را. (تاج المصادر بیهقی ). فروخوابانیدن شتر نر، ماده را تا گشنی کند و فروخوابانیدن
تنوخلغتنامه دهخداتنوخ . [ ت ُ ] (ع مص ) مقام کردن . (تاج المصادر بیهقی ). مقیم شدن در جای . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ثابت ماندن بر چیزی . (
تنگ خولغتنامه دهخداتنگ خو. [ ت َ ] (ص مرکب ) بدخو و کج خلق . (ناظم الاطباء). تنگ خوی . زودخشم . دشوارخوی : کارها تنگ گرفته ست بدوی روزه ٔ تنگ خوی کج فرمای . فرخی .خطا کرد پرگار غم
تنگ خوشلغتنامه دهخداتنگ خوش . [ ت َ خوَش ْ / خُش ْ ] (اِخ ) دهی از دهستان دیر است که در بخش خورموج شهرستان بوشهر واقع است و 110 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
تنگ خویلغتنامه دهخداتنگ خوی . [ ت َ ] (ص مرکب ) تنگ خو : جهان تنگ دیدیم بر تنگ خوی مراآز و زفتی نکرد آرزوی . فردوسی .جان را به وداع آفرینش از عالم تنگ خوی شستیم . خاقانی .سعدیا مست