تذرولغتنامه دهخداتذرو. [ ت َ ذَرْوْ ] (اِ) مرغی سخت رنگین است . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 420)(حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). مرغی است رنگین و نیکو. (صحاح الفرس ). نام مرغ دشتی باش
تذرلغتنامه دهخداتذر. [ ت َ ذَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سنخواست ، در بخش اسفراین شهرستان بجنورد که در 50هزارگزی باختر اسفراین و بر سر راه مالروعمومی میان آباد به جاجرم قرار دا
تذرجلغتنامه دهخداتذرج . [ ت َ ذَ ] (معرب ، اِ) معرب تذرو است و آن مرغی بود صحرائی شبیه به خروس . (برهان ). تَذْرُج . لغتی است در تَدْرُج . (از المنجد). رجوع به تدرج و تذرو و تور
تذروةلغتنامه دهخداتذروة. [ت َ رِ وَ ] (ع مص ) برداشتن باد خاک را و پرانیدن و بردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
تذروی کردنلغتنامه دهخداتذروی کردن . [ ت َ ذَرْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) برفتار خوش تذرو خرامیدن . (ناظم الاطباء).
تذرویلغتنامه دهخداتذروی . [ ت َ ذَرْ ] (اِخ ) آذر بیگدلی آرد:همشیره زاده ٔ نرگسی است ، اصلش از دیار ابهر است ... مولانا در اکثر اوقات بهندوستان بوده و هم در آنجا فوت شده و از هر