تجهیزات ارتباط دادهایdata communication equipmentواژههای مصوب فرهنگستانتجهیزاتی در شبکۀ ارتباطی که ارسال و دریافت دادهها را ممکن میسازد
تجهیزاتدیکشنری فارسی به انگلیسیequipment, fitment, habiliments, materiel, matériel, paraphernalia, rig, store, supplies
تجهیزاتequipmentواژههای مصوب فرهنگستانمجموعۀ وسایل و امکاناتی که در یک فرایند به کار رود متـ . افزارگان 2