توشلغتنامه دهخداتوش . [ ت َ وَ / وِ ] (اِمص ، اِ) تبش و تابش و حرارت و گرمی .(ناظم الاطباء). تبش . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): التمشی ؛ رفتن توش شراب و آنچه بدان ماند در اندامها
توشفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. تاب؛ طاقت.۲. توانایی؛ نیرو: ◻︎ چو بگسست زنجیر بیتوش گشت / بیفتاد و از درد بیهوش گشت (فردوسی: ۵/۱۹۸).۳. [قدیمی] تن؛ بدن؛ جثه.۴. [قدیمی] توشه؛ زاد.۵. [قدیمی]
چِتْ شوگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی چه شدی ؟ ، کجا رفتی ؟، حالت چی شد ؟ سلامت هستی؟ ، الان حالت خوبه؟
میبافدگویش خلخالاَسکِستانی: vajə دِروی: vaj.ə شالی: vajə کَجَلی: ma.j.e/iya کَرنَقی: vajə/a کَرینی: vajə/iya کُلوری: vajə گیلَوانی: vajə لِردی: vajə