استدعاءلغتنامه دهخدااستدعاء. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) خواندن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). خواندن بخود : مثالی به استدعای شاه شار روان کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 341).
استدعاءدیکشنری عربی به فارسیبياد اوردن , فراخواندن , معزول کردن , فراخوانى , احضار , خواستن , طلبيدن , تقاضا كردن , به حضور طلبيدن (فرا خواندن)
استبعاءلغتنامه دهخدااستبعاء. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) بعاریت گرفتن سگ شکاری و اسب رهان را. (از منتهی الارب ).
استداءلغتنامه دهخدااستداء. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) دراز کردن دست بسوی ...: استدی الیه بیده ؛ دراز کرد دست را بسوی او. (منتهی الارب ). دست یازیدن به . || بازی کردن ، چنانکه کودک با گردو
استدفاءلغتنامه دهخدااستدفاء. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) جامه ٔ گرم پوشیدن . (منتهی الارب ). || گرم شدن خواستن به آتش و مثل آن .
استدناءلغتنامه دهخدااستدناء. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) نزدیک کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). ادناء. (منتهی الارب ). || نزدیک شدن خواستن از کسی . نزدیکی خواستن .