استشاط غضباًدیکشنری عربی به فارسیخونش به جوش آمد (از خشم) , به خشم آمد , به شدت غضبناك شد , خشمناك گشت
استشاطةلغتنامه دهخدااستشاطة. [ اِ ت ِ طَ ] (ع مص ) برافروختن از خشم . (منتهی الارب ). التهاب . از خشم سوختن . (تاج المصادر بیهقی ). || نیک خندیدن . || شادان پریدن کبوتر و مانند آن
استراطلغتنامه دهخدااستراط. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) فروخوردن لقمه و جز آن . سرط. فروگوارانیدن : لاتکن حلواً فتُسترط و لا مُرّاً فتعفی ؛ نه چندان شیرین باش که ترا فروبرند و نه چندان تلخ
استفاطلغتنامه دهخدااستفاط. [ اِ ت ِ ](ع مص ) استقصا کردن در کاری . || خوردن تمام آب کوزه را. تمام آب کوزه خوردن . (منتهی الارب ).
استشراطلغتنامه دهخدااستشراط. [اِ ت ِ ] (ع مص ) تباه و فاسد شدن چیزی بعد صلاح آن . یقال : استشرط المال ؛ ای فسد بعد صلاح . (منتهی الارب ).
استعاطلغتنامه دهخدااستعاط. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) دارو وا بینی خویش کردن . (تاج المصادر بیهقی ). دارو به بینی خویش واگرفتن . (زوزنی ). خود به بینی خویش دارو ریختن . دارو به بینی کشیدن