اخنوخلغتنامه دهخدااخنوخ . [ اَ ] (اِخ ) خنوخ . گویند همان ادریس است و صحف او سی صحیفه بوده است . (ابن الندیم ). نام ادریس علیه السلام . (مجمل التواریخ والقصص ص 89، 183، 228، 288
خنجاخنجلغتنامه دهخداخنجاخنج . [ خ َ خ َ ] (ص ) پر. مملو. (یادداشت بخط مؤلف ) : کوچه ها از ازدحام خلق ... خنجاخنج بود. (از تحفه ٔ اهل بخارا).
اخنلغتنامه دهخدااخن . [ اَ خ َن ن ] (ع ص ) اَغَن ّ. مَنگان .آنکه در آواز وی غنه باشد. آنکه به بینی سخن گوید. که سخن در بینی گوید. که سخن به بینی گوید. (مهذب الاسماء). در بینی س
اخنلغتنامه دهخدااخن . [ اَ خ ِ ] (اِخ ) نهریست در نمسا که با جدول أوبرسلز جمع شود و از اجتماع آندو نهر سَلزا پدید آید و سپس از ارتفاع متجاوز از 660 گز بزمین پست طُورِن فروریزد
اخنونیةلغتنامه دهخدااخنونیة. [ اُ نی ی َ ] (اِخ ) موضعی است از اعمال بغداد و گویند که آن حربی است . (معجم البلدان ).
دواخنلغتنامه دهخدادواخن . [ دَ خ ِ ] (ع اِ) ج ِ دخان (منتهی الارب )، به معنی دود، و این خلاف قیاس واقع شده ، ادخنة قیاساً. (آنندراج ) (از اقرب الموارد). || دودکشهای مطبخ و گلخن .