ادماءلغتنامه دهخداادماء. [ اَ ] (ع ص ) تأنیث آدم . گندمگون . || آهوی ماده ٔ سفید و شتر ماده ٔ سفید. (آنندراج ). ج ، اُدمانه ، اُدم .
ادماءلغتنامه دهخداادماء. [ اِ ] (ع مص ) خون آلودکردن . (تاج المصادر بیهقی ). خون آلوده گردانیدن . (منتهی الارب ). || خون انداختن . خون برآوردن .
ادماءلغتنامه دهخداادماء. [ اُ ] (اِخ ) موضعی است بین خیبرو دیار طیی و غدیر مُطرق آنجاست . (معجم البلدان ).
ادماجلغتنامه دهخداادماج . [ اِ ] (ع مص ) محکم گردانیدن . || محکم خلق کردن . محکم خلق گردانیدن . (زوزنی ). || پیچیدن در جامه . درپیچیدن چیزی بجامه . || دربردن . (آنندراج ). || در
ادماجلغتنامه دهخداادماج . [ اِدْ دِ ] (ع مص ) اِندِماج . درآمدن در چیزی واستوار شدن در آن . (منتهی الارب ). دررفتن در چیزی . || مدور گردیدن . || داخل کردن .
ادماجفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدر بدیع، آوردن سخنی در ضمن مدح یا ذم یا غیر آن که بر موضوع دیگر دلالت کند و بر شیوایی و لطف سخن بیفزاید، مانندِ این بیت: در عهد شاه عادل اگر فتنه نادر است / این
ادماوالغتنامه دهخداادماوا. [ اَ ] (اِخ ) شهریست زیبا واقع در داخل بلاد سودان از افریقای وسطی بین 5، 10 درجه عرض شمالی و 12، 17 درجه طول شرقی . طول آن از جنوب غربی بشمال شرقی در حد