ابوعیسیلغتنامه دهخداابوعیسی . [ اَ سا ] (اِخ ) ابن رشید. احمد یا صالح پسر هارون خلیفه . او در حسن صورت بی عدیل وآوازی خوش و در ادب و شعر و موسیقی بهره ای تمام داشت و مأمون را به ا
ابوعیسیلغتنامه دهخداابوعیسی . [ اَ سا ] (اِخ ) احمدبن علی بن یحیی منجم . رجوع به احمد... و رجوع به منجم شود.
جابلغتنامه دهخداجاب . (اِخ ) صحرائی است سرخ رنگ مائل به رنگ خاکی بین عقدالحیل بالای سقیفه . (مراصد الاطلاع ص 106).
چابکفرهنگ مترادف و متضاد۱. اسم جلد، چالاک، چست، شاطر، شهم، فرز، قبراق، هژیر ≠ چلمن ۲. داهی، زرنگ ≠ تنبل ۳. تند، زود ۴. زبردست، ماهر ۵. تازیانه، شلاق