ابوخالدلغتنامه دهخداابوخالد. [ اَ ل ِ ] (اِخ ) عبدالملک بن عبدالعزیزبن جریح قرشی مکی . و بعضی کنیت او را ابوالولید گفته اند. رجوع به ابن جریح ابوخالد عبدالملک ... شود.
ابوخالدلغتنامه دهخداابوخالد. [ اَ ل ِ ] (اِخ ) ابن جریح ، عبدالملک بن عبدالعزیز. تابعی است و کنیت دیگر اوابوالولید است . رجوع به ابن جریح ابوخالد... شود.
ابوخالدلغتنامه دهخداابوخالد. [ اَ ل ِ ] (اِخ ) ابن عمروبن خالد واسطی .از مشایخ شیعه و روات فقه ، از ائمه . (ابن الندیم ).
ابوخالد کابلیلغتنامه دهخداابوخالد کابلی . [ اَ ل ِ دِ ب ُ ] (اِخ ) وردان ، ملقب به کنکر. او از اصحاب علی بن الحسین علیهماالسلام است و گویند پس از شهادت حضرت حسین بن علی علیه السلام همه ٔ
جابلغتنامه دهخداجاب . (اِخ ) صحرائی است سرخ رنگ مائل به رنگ خاکی بین عقدالحیل بالای سقیفه . (مراصد الاطلاع ص 106).
چابکفرهنگ مترادف و متضاد۱. اسم جلد، چالاک، چست، شاطر، شهم، فرز، قبراق، هژیر ≠ چلمن ۲. داهی، زرنگ ≠ تنبل ۳. تند، زود ۴. زبردست، ماهر ۵. تازیانه، شلاق