ابومعاذلغتنامه دهخداابومعاذ. [ اَ م ُ ] (اِخ ) بکیربن معروف . قاضی مرو و قاضی نیشابور. از روات است .
ابومعاذلغتنامه دهخداابومعاذ. [ اَ م ُ ] (اِخ ) عطأبن ابی میمونه . از روات است و شعبه از او روایت کند.
ابومعاذلغتنامه دهخداابومعاذ. [ اَ م ُ ] (اِخ ) فضل بن خالد نحوی از روات است . و رجوع به فضل بن خالد شود.
ابومعاذلغتنامه دهخداابومعاذ. [ اَ م ُ ] (اِخ ) فضل بن خلف النحوی . او راست : کتاب معانی القرآن . (ابن الندیم ).
جابلغتنامه دهخداجاب . (اِخ ) صحرائی است سرخ رنگ مائل به رنگ خاکی بین عقدالحیل بالای سقیفه . (مراصد الاطلاع ص 106).
چابکفرهنگ مترادف و متضاد۱. اسم جلد، چالاک، چست، شاطر، شهم، فرز، قبراق، هژیر ≠ چلمن ۲. داهی، زرنگ ≠ تنبل ۳. تند، زود ۴. زبردست، ماهر ۵. تازیانه، شلاق