ازعجدیکشنری عربی به فارسیتند و تيز کردن , ترش کردن , تلخ و گس کردن , دلخورکردن , ازردن , رنجاندن , اذيت کردن , بستوه اوردن , خشمگين کردن , تحريک کردن , مزاحم شدن , مختل کردن , زودرنج ,
وازعلغتنامه دهخداوازع . [ زِ ] (اِخ ) وازع البغدادی جد محمدبن نصربن حمید محدث است . رجوع به وازعی محمدبن نصربن حمید شود.
وازعلغتنامه دهخداوازع . [ زِ ] (اِخ ) وازع بن زراغ که ابن الوازع نیزخوانده شده . از صحابه است . ابوبکربن علی الذکوانی در معجم الصحابه از وی یاد کرده است . (تاج العروس ).
وازعلغتنامه دهخداوازع . [ زِ ] (اِخ ) وازع بن عبداﷲالکلاعی از تابعان است . (از تاج العروس ) (از منتهی الارب ).
وازعلغتنامه دهخداوازع . [ زِ ] (اِخ ) جد ابوداود محمدبن الحسن بن الوازع الجمال الوازعی مروزی محدث . (از لباب الانساب ).