اشترخوارلغتنامه دهخدااشترخوار. [ اُ ت ُ خوا / خا ] (اِ مرکب ) اشترخار که خارشتر باشد. (برهان ). اشترخار است که خار شتری باشد. (آنندراج ). نام درختی است خرد خاردار که شتر را نیک فربه
اشترسوارلغتنامه دهخدااشترسوار. [ اُ ت ُ س َ ] (ص مرکب )آنکه بر شتر سوار باشد. شترسوار. راکب : تا تو اشترسواری اندر فیدخار و حنظل به فید گلشکرند. خاقانی .آفتاب اشترسواری بر فلک بیمار
اشتروارلغتنامه دهخدااشتروار. [ اُ ت ُرْ ] (اِ مرکب ) مقدار بار یک اشتر. اشتربار. شتروار. صاع . (بحر الجواهر). حمل بعیر. وسق . (مهذب الاسماء): گروهی گویند دویست و پنجاه سرهنگ اسیر ب
چاشتخوارلغتنامه دهخداچاشتخوار. [ خوا / خا ] (اِخ ) نام صحرایی . بین راه اصفهان و شیراز : ... شاه شجاع نیز از این طرف بسر راه لشکر آمد و در صحرای چاشت خوار فریقین را ملاقات افتاد. (ت