اوسلغتنامه دهخدااوس . (اِخ ) نام یکی از شهرهای فرغانه . (یادداشت مؤلف ) : به اوس و اوزجند از تو خبر شدکه ساده شکّری ّ و ناب قندی .سوزنی .
اوسلغتنامه دهخدااوس . [ اَ ] (اِ) امید. || (حامص ) امیدواری . رجا. || (مص ) خرامیدن . || سبقت گرفتن . (برهان ) (ناظم الاطباء).
اوسلغتنامه دهخدااوس . [ اَ ] (اِخ ) ابن ثابت بن المنذربن حرام انصاری یکی از صحابیان است که در عقبه ٔ ثانی و بدر حضور داشت و در وقعه ٔ احدسوم هجری برابر 625 م . بقتل رسید. حسان
اوسلغتنامه دهخدااوس . [ اَ ] (اِخ ) ابن حارثةبن ثعلبةبن عمرو مزیقیأبن عامرماءالسمأبن حارثة الغطریف بن امرؤ القیس البطریق بن ثعلبةبن مازن بن ازد. نام قبیله ای است بزرگ از قبا
اِسْگویش گنابادی در گویش گنابادی یک واژه ترکیبی است که با آخر برخی کلمات اضافه شده و معنی است و میباشد را حمل میکند.(دِدَسْتِتِسْ : در دستت است ، در اختیارت میباشد)
اوجسلغتنامه دهخدااوجس . [ اَ ج َ ] (ع اِ) اندک از طعام و شراب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ماذقت عنده اوجس ؛یعنی نزد او چیزی از طعام نچشیدم . (منتهی الارب ) (ناظم
میدیدیگویش خلخالاَسکِستانی: avin.ir دِروی: vin.i.š شالی: vin.i.š کَجَلی: mi.(h)ind.ər کَرنَقی: vind.ərey کَرینی: vind.ərey کُلوری: vin.iš گیلَوانی: vin.iš لِردی: vində.re