ظرفیت ناخالصgross tonnage, GTواژههای مصوب فرهنگستانظرفیت مکانهای بستۀ کشتی که با فرمولهای خاص محاسبه میشود
لفجلغتنامه دهخدالفج . [ ل َ ] (اِ) لفچ . لب . لنج . لوشه . لوچه . فرنج . جحفلة. لب سطبر و گنده ، مانند لب شتر. (از برهان ). لب حیوانات . بتفوز. پتفوز. نول . مشفر. شقشقة : چشم چ
لفجفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهلب ستبر، مانند لب شتر: ◻︎ خروشان ز کابل همی رفت زال / فروهشته لفج و برآورده یال (فردوسی: ۱/۲۲۷).
جلففرهنگ مترادف و متضاد۱. بیوقار، تهیمغز، سبک، سبکسر، سخیف ۲. بیباک، خودسر ۳. خودآرا، خودنما ≠ سنگین، متین
جلفدیکشنری فارسی به انگلیسیbaroque, flash, flashy, frilly, fussily, fussy, gamy, garish, gingerbread, indecent, lurid, meretricious, obtrusive, rakishly, risqué, undignified
جلفلغتنامه دهخداجلف . [ ج َ ] (ع مص ) پوست بازکردن از چیزی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || بریدن . || از بیخ برآوردن . || زدن بشمشیر. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). |